آنیتا،بهانه شیرین زندگی ما Lilypie Third Birthday tickers

آنیتا،بهانه شیرین زندگی ما
ممکنه تو دنیا فقط یک نفر باشی،ولی برای ما همه دنیایی

سلام عشق مامانمحبت

بعد از 13 ، 14 ماه دوباره اومدم. توی این مدت خیلی وقتا می خواستم بیام و آپ کنم! اما راستش همش امروز و فردا کردم و چشم که باز کردم دیدم بیشتر از یکسال شده آپ نکردم!!تعجب

سال گذشته یعنی از 27 مهر 92 طبق شرایط مهدکودک ثبت نامت کردم. همون مهدکودکی که بچگی های خودم رو توش گذروندم، و همینطور دایی و خاله مهنوشت. تا یک هفته ی اول وقتی میومدم دنبالت میبایستی تا نیم ساعت بعدش گریه کنم و به خودم بد و بیراه بگم که چرا رفتم دانشگاه تا الان دختر نازم مجبور باشه با سن کمش بره مهدکودکگریه اما خدا رو شکر یه مدت که گذشت متوجه شدم چقد خوشحالی که میری مهد کودک و هر روز که از خواب بیدار میشدی بهترین خبری که حسابی خوشحالت میکرد این بود که اون روز قراره بری مهدکودک. خلاصه یک سال تحصیلی رفتی مهدکودک و خوشبختانه خیلی راضی بودم. کلی شعر یاد گرفتی ، کلی بازیای خوب یاد گرفتی ، انواع نقاشی و خیلی آموزش های خوب دیگه که من رو خیلی خوشحال می کرد از اینکه یکسال رو پر بار گذروندی.

تابستون امسال هم کلاس موسیقی رو شروع کردی ( ارف ). با وجود اینکه خیلیا میگفتن هنوز زوده برات اما واقعا نتیجه ی خوبی  گرفتم و حسابی با این آموزشات حال میکنمراضی

یه سوپرایز داشتم که سال گذشته قولش رو داده بودم ! اونم ژورنال 2 تا 3 سالگیت بود که بالاخره آماده شد و عید نوروز تحویلش گرفتم. خیلی دوسش دارم چون هم براش خیلی زحمت کشیدیم و هم عکسات فوق العاده شدمحبت

پس نوشت : دخترگلم! روز جهانی کودک رو بهت تبریک میگم و امیدوارم دنیا روزهای خوب و آرومی رو برای فرشته های زمینی اش در پیشخندونک داشته باشه.

اینم از عکسای ژورنال آنیتا جونم :

 


ادامه اش اینجاست
[ چهارشنبه 16 مهر 1393 ] [ 2:46 بعد از ظهر ] [ مامان مولود ]

دلبر نازم :

چند روز پیش وقتی با هم رفتیم آرایشگاه تا موهاتو مرتب کنم،خانم آرایشگر از همون در سالن که دیدت دلش قنج رفت برات و وقتی گفتم میخوام موهاتو کوتاه کنم کلی گله مند شد که مو به این نازی رو چرا کوتاه میکنی !! منم کلی روضه خوندم براش تا یه جورایی اونم قانع شد.chatterboxنیشخند

همینطور که شروع به کار کرده بود بهم نگاه کرد و پرسید بچه بیارم پشیمون میشم؟؟!! چون این روزا حسابی درگیر شیطنتات و بهونه هات هستم نامردی نکردم و بهش گقتم نیار پشیمون میشی!! shame on youاگه تو خونوادتون بچه کوچیک دارین باز بهتره اما اگه نداری نیار که پدرت در میاد.هر دو دیگه ساکت شدیم. وقتی اون مشغول کارش بود من داشتم فکر میکردم؛ به دلبریات ، به ناز و اداهات ، به اینکه تحمل دیدن ناراحتیمو گریمو نداری و زود تو هم صورت نازتو ناراحت میگیری و میگی من پیشتم  و خیلی نازهای دیگه . . . یهو بهش گفتم خارج از هر حساسیتی بچه خوبه خصوصا اگه بچه ی اول دختر باشه.وقتی دختر داشته باشی احساس میکنی یه همدم پاک از جنس خودت داری،خیلی وقتا میتونه بیشتر از هر کسی بهت آرامش بده. وقتی اینا رو بهش میگفتم اشک تو چشمام بود که اونم متوجشون شده بود. گفت برات دلبری میکنه ؟ گفتم به نظرت چه احساسی دارم وقتی از همون اول صبح که از خواب بیدار میشه  سلام و صبح بخیر میگه و وقتی صورتشو شستم و لباسشو عوض کردم بغلم میکنه و میگه مامان همیشه مراقبمی؟؟ اونوقت من محکم بغلش میکنم و میگم آره زندگیم من همیشه تا پای جونم مراقبتم و اونم میگه مامان تو مهربون هستی. . .گفت حتما اون وقت دیگه قورتش میدی؟! گفتم همین که محکم به خودم میچسبونمش و بوس بارونش میکنم بهش اطمینان میده که تا پای جونم پاش وایسادم همون اول صبحی بهمون انرژی میده و تا چند ساعت آرامش رضایت بخشی نصیبمون میکنه ( که البته بعد از گذشت چند ساعت یکم ماجرا بینمون تغییر میکنه  )

خلاصه این خانمه کلی عاشقت شده بود و فک کنم ماه بعد که بریم پیشش باردار باشه.خنده

وقتی از آرایشگاه زدیم بیرون یه حس خیلی خوب داشتم و یه جورایی از اینکه اینجور رابطمون رو براش توصیف کرده بودم شاد شده بودم و البته اونجا انقدر تو حس وصف دلبریات بودم که متوجه نشدم موهات دو طرفش یه مدل نیستن و تازه تو خونه فهمیدم که موهای آنیتا خانم اصلا شبیه به مدل کرنلی نیست...

پ.ن : همیشه وقتی میپرسی مامان مولود ! همیشه مراقبمی؟؟ این قسمت از آهنگ ستار تو ذهنم میاد :


تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم...

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم...

 

وقتی موهاتو دو گوشی میبندم همش میگی من جودی ابوت شدم ( با شوق )

 

شال خاله رو دورت بستی و اصرار داشتی اینجور برقصی و حتی جلوی مهمونا بیای !

 

 

یه روز گرم خرداد ماه (فدات بشم که بالاخره یه بار ژست گرفتی برای عکس انداختن اوهقلب )

 

[ يکشنبه 30 تير 1392 ] [ 2:54 بعد از ظهر ] [ مامان مولود ]

صوفیا، مامان سامیار جون منو به یه مسابقه وبلاگی دعوت کرده. منم که در تدارک آپ جدید گل دخترم هستم گفتم اول این سوال جوابا رو آپ کنم تا دستم گرم شه. چشمک

 

1.بزرگترین ترس زندگیت؟

برابر مشکلات کم بیارم !


2. اگر ٢٤ساعت نامرئی میشدی چکار میکردی؟

بی شک یه بانک رو میزدماز خود راضی

 

3. اگر غول چراغ جادو توانایی براورده کردن یک ارزو بین ٥ الی١٢ حرف رو داشته باشه.ان ارزو چیست؟

 خوشبختی


 4. از میان اسب.سگ.پلنگ.گربه.عقاب کدام را دوست داری؟

سگ خوبه،دوس دارم اسبم داشته باشم.

 

5. کارتون مورد علاقه کودکیت؟

بابا لنگ دراز،کبوتر پلیس،مدرسه ی موش ها،آن شرلی،کلا بیشتر کارتون ها رو دوس داشتممژه

 

6. در پختن چه غذایی تبحر نداری؟

فسنجونخجالت

 

7. اولین واکنشت موقع عصبانیت؟

دندونام رو فشار میدم و یه نفش عمیق میکشم تا از شدت عصبانیتم کم شه.

 

8. با /مرغ/دریا/اورانیوم/خسته/جمله بساز؟

اورانیوم موجود در دریا مرغ رو خسته کرده بود.!!!

 

9. دوبیت شعری که خیلی دوستش داری؟

 

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم...

 

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری... (الان فقط این یادم میاد:دی )


 

10. اگر بخواهی با تونل زمان فقط به یک روز در زندگیت در گذشته و اینده سفر کنی.آن روز کدام است؟

خیلی روزان که دوس دارم بهشون برگردم،یکیشون روزیه که با همسرم سر سفره ی عقد نشستم،تو آینده هم دوس دارم موفقیت دختر نازم رو ببینمچشمک

 

11. چه رنگی هستی ؟چرا؟

به طرز خیلی عجیبی همیشه "سبزآبی" رو ترجیح میدم.

 

12. اگه قرار باشه یک روز از ایران بری کدام کشور را برای زندگی انتخاب میکنی؟

Viva France

 

13. بهترین اس ام اس موجود در این باکس گوشیت؟

روزهای سخت بهاییست که باید برای سر افرازی پرداخت...

 

14. اگه قرار باشه سه نفر از آشناهات رو امشب دعوت کنی.انها چه کسانی هستند؟

دختر همسایه های دوران بچگیم.

 

15. اگه قرار بود یک کلمه از لغت نامه زندگیت حذف کنی.اون کلمه چی بود؟

عصبانیت

 

16. کسی را که بخواهید ملاقات کنید؟

یه دوست دارم کرمانشاه.

 

17. اسم دیگری برای وبلاگت؟

معنا بخش تمام لحظه هایم...

 

18. خودت رو شبیه چه میوه ای میدونی؟

شاید خیار.چون خنثی هستم.خیار طعم خاصی نداره

 

19. سه خصوصیت اخلاقی بدت؟

خجالتی،خودخوری،گاهی کم حوصلگی

 

20. کاشکی؟

کاشکی میتونستم به هر چیز که اراده کنم برسم...

دوشتای گلم اگه شمام دوس دارین این سوالات رو تو وبلاگتون جواب بدینماچ

[ دوشنبه 17 تير 1392 ] [ 5:45 بعد از ظهر ] [ مامان مولود ]

سلام دختر ناز نازی مامان

امسال سال جدید برامون با یه حال و هوای دیگه شروع شد،چون تغییراتی تو روند زندگیمون بوجود آمده! من بالاخره بعد از چند سال که شرکت میکردم کنکور و هر بار که قبول میشدم بین دو راهی رفتن یا نرفتن، نرفتنو انتخاب میکردم، امسال با وجود اینکه الان دیگه تو رو دارم، تصمیمم قطعی شد و رفتم دانشگاه. اونم رشته ای که واقعا حس میکنم استعدادش رو دارم. شرایط سخته چون باید توی روز تو رو ببرم خونه ی مامان زیبا و بعضی وقتا همراهش بری مهدکودک مدرسه اش. اینجوری از بعضی برنامه هات بی خبر میشم و میدونی که دوری از تو که حالا دیگه ماشالا یه دختر دلبر و شیرین زبون شدی برای خودتواقعا برای مامانی سخته... و دیگه اینکه من فقط وقتایی میتونم درس بخونم که تو خواب باشی چون نمیخوام حتی یه ثانیه از وقتی رو که بیداری و میتونم از کنارت بودن لذت ببرم رو از دست بدم. اما مهمترین دلیلی که دلم قانع به این کار شد و بهم اراده میده تا بتونم همه سختیا رو تحمل کنم، آینده ی تو، دختر یکی یه دونه و نازمه... مطمئنم که اینکارم میتونه هم برای خودم و هم در آینده ی تو نقش مهمی داشته باشه. امیدوارم بتونم به خوبی از پسش بر بیام و برای تو فرشته ی نازم هیچ کم و کاستی نذارم. 

جیگملی من الان دیگه خیلی وقته که میتونی از 1 تا 10 رو فارسی و انگلیسی بشمری. وقتی میریم مهمونی همه ازت میخوان که براشون بشمری و تو هم که ماشالا هزار ماشالا چیزی کم نمیذاری تو دلبری در اینجور مواقع. عمه ها هو از وقتی تو رو دیدن به تکاپو افتادن که به بچه هاشون یاد بدنچشمک. ایشالا به زودی زود حروف الفبای انگلیسی رو هم از بر میشی. ولی رنگا رو با اینکه بلدی قاط میزنی بعضی وقتا. بن بن بن آموزش کلمات فارسی رو که یک روزه یادگرفتی و عاشق اینی که کسی بگیره دستش و نشونت بده و تو هم یکی یکی نام ببری. 20 تا کلمه هم از بن بن بن های انگلیسی رو هم کاملا بلدی و با دیدن عکسا کلمه ی انگلیسیشو با اون زبون شیرینیت برامون میگی و خودتم میگی آآآآآآآآفریییییییین و دل همه برات غش و ضعف میره. عیدی خاله مهنوش یه جعبه مداد شمعی بود که عاشقشونی و تمام روز توی دستتن و صب که بیدار میسی دنبال "رنگینات" میگردی. اما چیزی که عاشقشم آوازخونیته. آهنگ مورد علاقه ی منو با صدای فرامرز اصلانی که تا سه پاراگراف اول بلدی و باهام همخونی میکنی ( الا ای آهوی وحشی... ) و آهنگای هوس و آی دنیای شهرام شکوهی رو هم خیلی قشنگ با ریتم و با صدای بلند باهاش همخونی میکنی و سرتو هم باهاشون تکون میدی که همه رو سر ذوق میاری با این حرکاتت.یه روز هم که همونجوری که نشسته بودی و داشتی با اسباب بازیات بازی میکردی یهو متوجه شدم که داری آهنگ گنجشکک اشی مشی فرهاد رو برا خودت میخوونی. منو میگیییییی؟ دهنم باز مونده بود و فقط نگات میکردم و بعدشم که پریدم و سفت بغلت کردم و این دفه تو هاج و واج مونده بودی که من چمه:دی. توی ماشین هم که آهنگا فقط به سلیقه ی تو پخش میشه و کسی جرأت نداره حرف رو حرفت بزنه قربونت بشم. دیگه بخوام بگم باید از علاقه ی بیش از حدی که به شکلات یا به قول خودت "شوکول" داری حرف بزنم که اصلا و ابدا ازش نمیگذری. علاقه ت به کارتون عصر یخبندان که دیگه زبانزد همه شده. یه مدت که موقع عصبانیت یا خوشحالی یا بازی مدام میگفتی "اخندان" "اخندان" و همه میخندیدیم. عاشق "پاندا" و "سید" شدی و همه ی کارا و حرفاشونو تکرار میکردی و با اینکه بیشتر از صد دفه دیده بودیشون هر دفه صدای قهقه ات از توی اتاق بلند میشد فدات شم الهیبغل ولی الان یه جورایی توی ترک به سر میبری! اوایل برای سرگرم شدن و افزایش دایره ی لغاتت برات کارتون میذاشتیم ولی بعد که دیددیم خیلی داری وابسته میشی و خیلی تقلید میکنی از چیزایی که توی این کارتونا میبینی، به فکر افتادیم که ترکت بدیم و ساعات تماشای کارتونت رو کم کنیم. قبل از اینکه بریم خونه ی مامان زیبا هم هماهنگ میکردم که کیس رو قایم کنن و وقتی میگفتیم خباب (همون خراب، البته با زبون شیرین خودت) شده با یه ناز میگفتی "دلست کن" و دل آدم کباب میشد برات. توی خونه هم که فقط باید پرشین تون ببینیم هیپنوتیزم.

توی این مدت موفق شدم دو پروژه ی مهم رو انجام بدم. اول اینکه تقریبا از بهمن ماه میشه که دیگه مامی نمیشی، هر چند که هنوز یه دسته گلایی به آب میدی و کامل بهم نمیگی ولی خب جای امیدواریه چون اونم خوب میشه، همه میگن تا بچه ها یاد بگیرن که موقع دسته گل به آب دادن خبر بدن، زمان میبره و منم سختگیری نمیکنم دیگه. و البته باید بگم که دختر گلم خداروشکر تو برعکس خیلی هم سن و سالای خودت شب ادراری نداری و این واقعا منو خوشحال میکنه. و اما دومین کار شاقی که انجام دادم این بود که شیشه شیرو ازت گرفتم که خیلی بهش وابسته شده بودی و تمام وقت خواب یا وقتای بیداری و ییقراری میبایست تو دهنت باشه. از 11 فروردین دیگه شیشه رو بهت ندادم. هر چند خیلی برات سخت بود و بهونه اش رو میگرفتی اما خدا رو شکر دیگه سختیش تموم شد و فقط گاهی اسمشو میاری.خوشحالم که دیگه میتونم بگم ماشالا دخملم خانم شده براش خودش (خانووووووووووم به زبون خودت )

پ.ن: دوس دارم توی سال جدید روزهایی شاد و سراسر خوشی و خنده در خانه مان سپری کنیم و

دعا میکنم که خدا پنجره ی باز اتاقت باشد. . .

 

 

 

اینم صبح یه روز قشنگ بهاری که رفته بودیم دیدن خاله مهسا تو محیط کارش و معلم دوران دبیرستان من ماچ

 

 

شب تولد فرزانه جون که تو حسابی با ست کیفای مجلسی سرگرمیچشمک


اینم جیگمل مامان جون در حال گیتار زدنتشویق

[ چهارشنبه 1 خرداد 1392 ] [ 2:24 بعد از ظهر ] [ مامان مولود ]

سلام عمرم:

خیلی وقته که نتونستم بیام و از ماجراها و اتفاقاتی که توی این مدت پیش اومده بنویسم و اینکه این ایام رو ما چجور گذروندیم، نشد خاطرات روزها و لحظاتمون رو بنویسم تا ثبت بشه و بعدها از یادآوری این خاطرات لبخند رو لبامون بشینه. . .

خب از شهریور شروع میکنم.خیلی وقت بود که میخواستم ببرم گوش های کوچولوتو سوراخ کنم و گوشواره گوشت بندازم. حتی عید پارسال هم مامان زیبا یه جفت گوشواره بهت عیدی داده بود. فقط مونده بود که من جرات کنم و تو رو ببرم دکتر ! اول که میگفتم خودت درد دندون داری اگه ببرمت خیلی اذیت میشی و گناه داری و کم کم عقب افتاد تا اینکه دیگه ماشالا خانم شدی دیگه و درد رو کامل حس میکردی و اینبارم میترسیدم که با دستت گوشواره ها رو بکشی و گوشت رو زخم کنی.بالاخره ٧/6/٩١ ساعت 8 شب بود که توی شک و دو دلی به مامان زیبا پیشنهاد کردم که سریع بریم دکتر و گوشهاتو سوراخ کنیم که اونم سریع مهر تایید رو زد و بردمت دکتر.فکر میکردم خیلی برات راحته اما اشتباه میکردم چون بگذریم که توی مطب چه قشقرقی به پا کردی تازه تا یکماه حتی نمیذاشتی دستمو نزیک گوشت ببرم همش با گریه میگفتی گیش گیش ( گوش ). منم مجبور بودم تو خواب گوشواره ها رو بچرخونم تازه اونم با کلی مکافات. هنوزم وقتی دستم به گوشت میخوره با ناز میگی گوش گوش (حتمانم دوبار تکرار میکنی ).کلن همه چیو دوبار تکرار میکنی؛ نون نون، توپ توپ و ... خوشحالم که اینبارم تونستم یه کاری رو که خیلی وقت بود دلم  میخواست رو انجام دادم.

توی شهریور ماه یه حرکت دیگه هم من و تو زدیم و اون این که با هم اولین سفر مادر-دخترونمون رو رفتیم.13 شهریور من و تو با هواپیما رفتیم تهران و سه روز بعد هم خاله مهسا اومد دنبالمون. سه تایی 23 شهریور دوباره با هواپیما برگشتیم.خیلی خوش گذشت هر چی بگم بازم کمه. اصلا یه جورایی خاطرات این سفر تو ذهنم حک شده.یه جورایی حس قدرت و توانایی خاصی میکردم که تونستم تنهایی بریم سفر و تمام کارها و رفت و آمدمون رو خودم انجام بدم و کاملا هم مراقب تو باشم.خاله مهسا هم که بود دیگه راحت ترم بود و گاهی اون به تو رسیدگی میکرد.اون چند روز خونه ی خاله منصوره بودیم که طفلک کلی زحمت کشید و یکی از دلایلی که بهمون خوش میگذشت همین بود که خونه خاله منصوره ( به قول خودت صووویی ) راحت بودیم و خودشم البته خیلی آدم مهربون و با حالیه.خدایی جای بابا رضا خیلی سبز بود و توی اون ده روز خیلی دلمون براش تنگ شده بود،اولین باری بود که ده روز از بابایی دور میشدیم.یه تجربه ی عالی بود با یه دنیا خاطرات فراموش نشدنی. . .

مهر ماه : مامان جون اینا همگی با هم از سه شنبه 25 مهر تا پنج شنبه یه سفر کاری رفتن و باز من و تو تنها شدیم، چون بابا رضا هم کار داشت تنهاتر بودیم. اما خب این دو روز من و تو خیلی به هم وابسته تر شدیم چون همش کنار هم بودیم و با هم سرگرم میشدیم.یه روز رفتیم پیش سامیار و شما دوتا کلی بازی کردین. البته از نوع خاصش و یه روز دیگه هم چند ساعتی رو پیش دخترعمه جونیات؛ ستایش و یاسمن موندی و سرگرم شدی.این اولین باری بود که مامان جون اینا سفر میرفتن و من و تو اذیت نشدیم و بهمون خوش گذشت. هم من و تو تمام وقت کنار هم بودیم، هم بخاطر سفری که مامان جون اینا رفته بودن کلی هیجان و شوق داشتیم و همین مهم ترین دلیل بود که تنهایی رو با امید و شوق گذروندیم...

آبان و  آذر هم که آروم گذشت و مهمترین و بهترین اتفاقش تولد تو نفس مامانی بود.11 آبان خونه مامان جون اینا یه کیک گرفتیم و دور هم بودیم.فرداش هم همگی رو یعنی سه تا عمه جون و هر دو مامان جون اینا ناهار مهمون کردیم و رفتیم باغ و دور هم بودیم و همه هم میگفتن که خیلی بهشون خوش گذشته.میخواستم واسه دو سالگیت بریم آتلیه که نوبت نداشت و برای 27 آذر برامون نوبت زد که رفتیم عکس انداختی اما این بار عکسات خاصن و فعلا رونمایی نمیشن تا بعدچشمکعینک

دیگه فک کنم باید یه اسم رو خودم و خودت بزاریم. 19 دی هم من و تو و مامان زیبا و دایی مهدی رفتیم پیش خاله منصوره.اما اینبار خیلی بهمون خوش نگذشت آخه مامان زیبا حالش خوب نبود و مثل همیشه رو فرم نبود واس همین خیلی کسل بودیم،حتی 23 دی هم که برگشتیم تو راه مامانی حالش بد شد و مجبور شدیم ببریمش دکتر ولی خوب نشد تا وقتی که برگشتیم بالاخره مجبور شد دو روز بعد عمل کنه.خیلی سخت گذشت آخه مامان زیبا رو هیچ وقت انقدر مریض ندیده بودیم که مجبور بشه زیاد ناله کنه اما با عمل خوب شد خدا رو شکر و الان فقط درد عمل رو داره، که اونم طبیعیه و  زود خوب میشه و دوباره همون مامان زیبای همیشه رو فرم خودمون میشه ایشالاچشمک

 

 

این گریه ی سوزناک فقط واسه اینه که موهاتو بستم !(شهریور 91 خونه خاله منصوره )

 

عاشق روسری خاله سوری بودی که تازه خریده بود(شهریور 91 )

 

این بادکنکا رو وقتی توی یه فروشگاه خیلی دلبری کردی به چنگت اومد ;)

 

فدات شم عشقم،من عاشق این شلوارتم که البته دیگه الان تو دوسش نداری

اینجا گوشواره های خاله رو به گوشواره های خودت آویز کردی.(کار همیشگیت چشمک)

 

 

 

[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 5:13 بعد از ظهر ] [ مامان مولود ]

 

من تو رو از پری دریا گرفتم

 تو رو از عطر خوش گلها گرفتم

  در جواب اون همه دعا و خواهش

 هدیه ای هستی که از خدا گرفتم

 ای همه شیرینی دنیا ، تو رو من

 از نسیم اون ور ابرا گرفتم

 خوش آمدی به خانه ی دل

 خوش آمدی خوش آمدی

 با من تو شد ویرانه ی دل

 خوش آمدی خوش آمدی

 روز تولد تو ستاره ها دمیدن

 پرستو های عاشق ، به خونشون رسیدن

 روز تولد تو ، بخت من از راه رسید

 نیمه جونی جون گرفت ، تشنه به دریا رسید

 تکرار حرفای منی ، مثل سرود زندگی

 عشقت شده برای من ، بود و نبود زندگی

 خوش آمدی به خانه دل

 خوش آمدی خوش آمدی

 با من تو شد ویرانه ی دل

 خوش آمدی خوش آمدی

 غم ندارم، غم ندارم، غصه و ماتم ندارم  

 با عشق تو تو زندگی ، دیگه چیزی کم ندارم

 ای همه آرامش من ، بانی آسایش من

 به غیر از عشق پاک تو ، تو سینه محرم ندارم

 خوش آمدی به خانه ی دل ، خوش آمدی خوش آمدی

 با من تو شد ویرانه ی دل ، خوش آمدی خوش آمدی

 

"یکی یه دونه ی مامانی دو ساله شدنت مبارکقلب"

پ.ن: به زودی با دست پر برمیگردمچشمک

[ شنبه 13 آبان 1391 ] [ 10:27 بعد از ظهر ] [ مامان مولود ]

سلام زندگیم:

عزیز دلم بیست و یک ماهگیت مبارک.ماچخانمیِ من که حالا دیگه سعی میکنی توی بعضی کارا کمکم کنی، اما من دلم نمیخواد اینکارو کنی. فقط با این همون جوجه ی منه که حالا میخواد یواش یواش به من کمک کنه ! امیدوارم که هر ماه از بهار زندگیت بهترین روزا رو برات داشته باشه.قلب

خب بزار یه گزارش کامل از اتفاقات یک ماه گذشته برات بگم.

اول اینکه بعد از کلی نق و نوق و ناله بالاخره دو هفته پیش مروارید دوازدهمت هم سرک کشید (دندون نیش بالا سمت چپ).البته میگن که دندونای نیش خیلی درد داره! امروزم متوجه شدم که بلهههه یه مروارید دیگه هم سرک کشیده (پایین سمت راست کنار دو دندون وسط) حالا متوجه شدم که این دو روز چرا انقدر بی تاب بودی.البته هنوز نهضت ادامه داره چون بقیه دندونای نیشت هم تو راه هستن بسلامتی و دارن سرک میکشن.

یه  ماجرای دیگه اینکه آخرای تیر آقاجون اینا همه رفتن اصفهان و فقط خاله مهسا بخاطر اینکه سرکار میره باهاشون نرفت و موند پیش ما.این یه هفته با اینکه جای خالی بچه ها رو خیلی حس میکردیم و از نبودشون دلگیر بودیم اما روال زندگیمون جالب بود با خاله مهسا. تو هم که خیلی به خاله وابسته شده بودی و از وقتی از سر کار میومد از کنارش جُم نمیخوردی تا وقتی که  دیگه به زور میخوابوندمت. وقتی هم که مادرجون اینا اومدن و دیدیشون فکر کنم یهو دلتنگیتو حس کردی و یه عالمه تو بغل همشون گریه کردی که البته بعد با دیدن سوغاتیات همه چیزفراموشت شد و دنیا به کامت شیرین اومد.

23 تیر هم که سالگرد ازدواج من و بابا رضا بود خواستیم 3 نفری شام بریم بیرون اما چون تو جوجه  ی من وقت غذا خوردن به یک فضای 10 15 متری  احتیاج داری  قید شام بیرون رو زدیم.دلمون هم نیومد که بدون تو بریم آخه تویی که به عشق ما زیبایی دادی حالا چه جور امکان داشت توی جشن ما نباشی ! ! منم دیگه قانع شدم و رضایت دادم که بابا رضا بره غذا بگیره و بریم خونه ی آقاجون اینا که هم تو کنارمون باشی هم بقیه.یه روز خوب بود بهمون خوش گذشت.

یه مدتم میشه که عزیزم سر زبونت افتاده و در مواقع پیش بردن کارت همش میگی عزیزم..یه ریتم جالب تو خونمون هست . ما بخاطر این که جنابعالی وقتی نوشیدنی (نوشابه ،دوغ و ...) روی میز غذا باشه، دیگه غذا نمی خوری واسه ی همین نوشیدنی رو گذاشتیم برای وقتی که غذا تموم شد. آوردنش هم به عهده بابا رضاست اونم چون میخواد تو رو خوشحال کنه همیشه نوشیدنی رو با صدای                "جی جی جی جینگِ جادویی" میاره که تو کلی ذوق میکنی اما حالا دیگه خودت چند لقمه غذا که خوردی همش به بابایی نگاه میکنی و میگی جی جی جی جینگ.البته دیگه هر کجا که باشیم  وقت غذا هر نوشیدنی به جی جی جی جینگ تبدیل شده. اسم میوه هایی رو که دوست داری رو مدام تکرار میکنی مثل : سیب، شَلی ( شلیل )، خِییا (خیار) و البته قاقا (پرتقال) که خیلی دوست داری.

و اما این یکی...وروجک ِ من چون من همیشه لپتو میکشم و میگم جیگرتووو گل دخمل، تو هم تا میگم جیگرتو میای و با اون انگشتای کوچولوت لپ منو میکشی تازه به یه طرفم رضایت نمیدی حتما باید دو تا لپ منو بکشی.وقتی میگم تو دنیای منی باور کن که با تمام وجودم اینو حس میکنم که میگمقلبقلبقلب

 

تلاش وروجک برای بالا کشیدن از اپن

 

 

دلبر من قلب

 

 

[ پنجشنبه 12 مرداد 1391 ] [ 3:58 بعد از ظهر ] [ مامان مولود ]

از کجا شروع کنم به نوشتن شیرین کاریات؟! ناز و اداهایی که گاهی  وقتی خستم  پر از شور و نشاطم میکنه و حتی  اگه ناراحت باشم لبخند و رو لبام میشونه. بذار ببینم خب... اول از این بگم که ماشالا نمیدونم این رقصای خوشکل رو از کجا یاد گرفتی ! بزنم به تخته استعداد چشمگیری تو این زمینه داری و هر کجا که باشی کافیه که فقط یه موزیک بشنوی فرصت و از دست نمیدیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد. همیشه گوشی مامان زیبا رو میاری و میگی "باخ" و آهنگ باری باخ منصور و باید با آخرین ولوم برات پخش کنیم. گوشی رو میگیری توی دستای ناز و کوچولوت و میچرخی دور خودت و اون موهای خوشکلت و تکون میدی. اوجش چند روز پیش بود که یه هویی یه جورایی هیپ هاپ رقصیدی جلوی مهمونا و صدای خنده همه بالا رفت حتی فیلمش هم موجوده.niniweblog.com

وای وروجک اخه من از دستت چکار کنم انقدر توی کارام سرک میکشی حتی الانم این آپ وبلاگو بعد از یه مدت  و با غرغرهای دوستای عزیزم نمیذاری بنویسم. یه خودکار گرفتی تو دستت و تو هم داری روی کاغذ برای خودت نقش و نگار میکشی.

از وقتی که کنار گل های باغچه ی خونه ی آقا جون برات شعرِ ( گل گل گل ، گل از همه رنگ ) رو خوندیم خودت ماشالا ریکورد کردی و تمام وقتی که اونجاییم سعی میکنی بری کنار باغچه و شعرو بخونی و خلاصه هر جور شده سور و ساط به پا کنی.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

برا خودتم که یه فرهنگ لغت داری در حد فرهنگ دهخدا.پرتقال به قاقا ترجمه شده و عصرا همش شیشه ی آبمیوه خوریتو میگیری دستت و دنبالمون میای و ازمون میخوای که قاقای تازه برات آب بگیریم و بزنی تو رگ بعدشم با ناز میگی مِسی بعد خودت میری روی یه متکا  میخوابی و آب قاقاتو میل می فرمایی. توی این فرهنگ لغتت خاله به ( خایی ) ترجمه شده و عمه و عمو رو هم کلا ( عمی ) صدا میکنی.

یه استراتژی داری که فوق العاده است. گاهی که از دستت عصبانی میشم و بهت یکم اخم میکنم و یا نمیخوام یه کار و برات انجام بدم پشت سر هم مظلومانه میگی ماما یا مامایی ! و اینجوری میشه که دلم تاب نمیاره و زود بهت جواب میدم جان ماما، عمر مامایی niniweblog.com. اونوقت یه خنده پیروزمندانه میکنی و خیالت راحت میشه که دیگه کارت راه افتاد.niniweblog.comniniweblog.com

 

پ.ن : ناز دونه ی ما بیست ماهگیت مبارک. تا دنیا دنیاست دوست دارم همیشه بگم و تکرار کنم که نفسامون به نفست بنده و همه ی دنیای ما هستی ماچماچقلبقلب

 

 

♥♥♥ عکس های گل دخملی رو توی ادامه مطلب گذاشتم ♥♥♥

 


ادامه اش اینجاست
[ يکشنبه 11 تير 1391 ] [ 4:29 بعد از ظهر ] [ مامان مولود ]

بالاخره مامانم موفق شد منو ببره واکسن 18 ماهگیمو بزنم. خیلی برنامه

ریزی میکرد برا این کار ولی من فقط تونستم 2 هفته به تاخیر بندازمش   (91/2/27) . از

حموم اومدم و اجازه ندادم موهامو خشک کنن و اینجوری شد که سرما خوردم و

نرفتم واکسنمو بزنم. برای واکسن های قبلیم همیشه من و مامان بودیم و یه

نفر دیگه هم همرامون میومد و بعدشم میرفتیم خونه مادرجون و من می تونستیم

کلی برای همه شون ناز کنم و بذارم ببوسن جای واکسنمو مژهاما این دفعه مامانم

منو تنهایی برد. مامانم مارموذ بازی درآورد و به هیشکی نگفت که قراره

فردا صب با هم کجا بریم. هرچی من سعی کردم بگم ولی کسی که گوش نمیده، همه

سرشون به کار خودشونه و اون حرفایی رو که دوس دارن می شنون. صبح زود

مامانم بیدارم کرد. با هم رفتیم مرکز بهداشتی که نزدیک خونه مادر جونم

ایناس. اولش سعی کردم به روی خودم نیارم و بازی کنم. کلی خندیدم و

بازیگوشی کردم و توجه همه رو به خودم جلب کردم و حتی خودمو لوس کردم و

گفتم که عروسکای اونجا رو میخوام. ولی دوستای خوبم نمی دونین چقدر بعدش

سختی کشیدم. یه واکسن زدن توی دستمو یکی دیگه هم توی پام. کلی دردم اومد

و گریه کردمگریه. بعدشم که یه قطره رو به زور ریختن توی گلوم ولی

من که قورتش ندادم. مجبور شدن دوباره بریزن. مامان گلم قبل از اینکه بریم

به من قطره داد که وقتی برگشتیم زودی خوابم بگیره. دیگه نرفتیم خونه

مادرجون و اومدیم خونه ی خودمون و منم زودی تو بغل مامانم خوابیدم. ولی

مگه این فک و فامیل گذاشتن ما بخوابیم. فک و فامیله داریم؟؟!! همه زنگ

زدن که حال و احوال پرسی کنن و من و از خواب بیدار کردنchatterbox. خدا رو شکر دیگه

واکسن ندارم تاااااااااا 6 سالگیم و من اون وخت دیگه برا خودم یه خانوم

ناز و کوچولو شدم. بعدشم که بهم گفتن قد و وزن و دور سرم همه عالی بودن.

راستییییییییی

اون دندونام که غایب بودن و قصد در اومدن نداشتن بالاخره سرشونو از تو

لثه ام بیرون آوردن

پ.ن:برای روز پدر هم مامیم منو پیچوند و گذاشتم خونه ی مادرجون و خودش با خاله رفت برای بابا رضا کادو گرفتخنثیاما شب وقتی رفتیم خونه با هم کادوی بابا رضا رو بهش دادیم.بعد من با بوسه هام که بابا رضا عاشقشونه بهش نشون دادم که چقدر دوسش دارم و بهترین بابای دنیاست برام

 

[ چهارشنبه 17 خرداد 1391 ] [ 4:24 بعد از ظهر ] [ مامان مولود ]

ناز گلم:

می خوام از احساسم برات بگم که شاید حس همه ی مادرا باشه...

احساسی که هر شب تجربه اش می کنم و هر شب به من تلنگر میزنه که من یه مادرم و عهده دار بزرگترین دِینی هستم که باید ادا کنم.

کار هر شبمه که وقتی میخوابی و دیگه تو تختخوابت میزارمت نمیدونم چرا یهو محوت میشم!!! انقدر معصوم میخوابی که توی یه نگاه کردن بهت دگرگون میشم،محو صورت نازت میشم و نگام به دست پاهای ناز و کوچولوت خیره میشه که تو اون حالت امکان نداره جلوی اشکامو بگیرم.وقتی به خودم فکر میکنم که مادرم چه زحمت هایی برام کشیده می ترسم،میترسم از اینکه نتونم منم وظیفه ای رو که نسبت به تو دارم به خوبی انجام بدم.همش دستاتو نوازش میکنم و میگم خدایا به من همون توان و صبر و اراده رو بده که به مادرم دادی تا منم بتونم مادر بودنم رو به معنای واقعیش در حق دخترم انجام بدم.>0-]

دخترم ازت ممنونم که با قدم گذاشتن به زندگیم مادر بودن رو به من تقدیم کردی و ازت ممنونم که بودنت در کنارم هر لحظه به من یاد آوری میکنه که من هم یک مادرم،مادر واژه ایه غیر قابل توصیف که نسبت به این واژه باید مسؤل باشم. بودنت بهترین هدیه من برای هر لحظه از زندگیمقلب

پ.ن1: می گن خدا فرشته هایی رو به زمین فرستاد تا پناهگاه امن و آرومی باشن برای آدما،اون فرشته ها مادران هستن.تولد حضرت فاطمه (ص) به عنوان روز زن،مادر رو به تمامی زنان و مادران ایران زمین تبریک میگم و برای همشون آرزوی سلامتی و کامیابی دارم.

 

                                                          شکلکهای جالب و متنوع آروین

 

 

 

[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 3:42 قبل از ظهر ] [ مامان مولود ]
درباره آنیتا جون

دخترم آنیتا 11 آبان 89 ساعت 11:50 صبح با اولین باران پاییزی چشم به این دنیا باز کرد و با اومدنش گرمای دوباره ای به زندگی ما بخشید. چه خوب شد که به دنیا اومدی و چه خوبتر که دنیای ما شدی! به خونه ی آنیتا جون خوش اومدین!
آرشيو خاطرات آنیتا جون
.png" width="400" height="80" border="0" alt="Lilypie Third Birthday tickers" />