آنیتا،بهانه شیرین زندگی ما

ممکنه تو دنیا فقط یک نفر باشی،ولی برای ما همه دنیایی

دوباره برگشتیم ;)

سلام عشق مامان بعد از 13 ، 14 ماه دوباره اومدم. توی این مدت خیلی وقتا می خواستم بیام و آپ کنم! اما راستش همش امروز و فردا کردم و چشم که باز کردم دیدم بیشتر از یکسال شده آپ نکردم!! سال گذشته یعنی از 27 مهر 92 طبق شرایط مهدکودک ثبت نامت کردم. همون مهدکودکی که بچگی های خودم رو توش گذروندم، و همینطور دایی و خاله مهنوشت. تا یک هفته ی اول وقتی میومدم دنبالت میبایستی تا نیم ساعت بعدش گریه کنم و به خودم بد و بیراه بگم که چرا رفتم دانشگاه تا الان دختر نازم مجبور باشه با سن کمش بره مهدکودک اما خدا رو شکر یه مدت که گذشت متوجه شدم چقد خوشحالی که میری مهد کودک و هر روز که از خواب بیدار میشدی بهترین خبری که حسابی خوشحالت میکرد این بود که اون...
16 مهر 1393

یه گفت و گوی روزانه که منجر به حس غرور و شادی شد !

دلبر نازم : چند روز پیش وقتی با هم رفتیم آرایشگاه تا موهاتو مرتب کنم،خانم آرایشگر از همون در سالن که دیدت دلش قنج رفت برات و وقتی گفتم میخوام موهاتو کوتاه کنم کلی گله مند شد که مو به این نازی رو چرا کوتاه میکنی !! منم کلی روضه خوندم براش تا یه جورایی اونم قانع شد. همینطور که شروع به کار کرده بود بهم نگاه کرد و پرسید بچه بیارم پشیمون میشم؟؟!! چون این روزا حسابی درگیر شیطنتات و بهونه هات هستم نامردی نکردم و بهش گقتم نیار پشیمون میشی!! اگه تو خونوادتون بچه کوچیک دارین باز بهتره اما اگه نداری نیار که پدرت در میاد.هر دو دیگه ساکت شدیم. وقتی اون مشغول کارش بود من داشتم فکر میکردم؛ به دلبریات ، به ناز و اداهات ، به اینکه تحمل دیدن نارا...
30 تير 1392

سوالات خاص و جواب های عجیب :دی

صوفیا، مامان سامیار جون منو به یه مسابقه وبلاگی دعوت کرده. منم که در تدارک آپ جدید گل دخترم هستم گفتم اول این سوال جوابا رو آپ کنم تا دستم گرم شه.    1.بزرگترین ترس زندگیت؟ برابر مشکلات کم بیارم ! 2. اگر ٢٤ساعت نامرئی میشدی چکار میکردی؟ بی شک یه بانک رو میزدم   3. اگر غول چراغ جادو توانایی براورده کردن یک ارزو بین ٥ الی١٢ حرف رو داشته باشه.ان ارزو چیست؟  خوشبختی   4. از میان اسب.سگ.پلنگ.گربه.عقاب کدام را دوست داری؟ سگ خوبه،دوس دارم اسبم داشته باشم.   5. کارتون مورد علاقه کودکیت؟ بابا لنگ دراز،کبوتر پلیس،مدرسه ی م...
17 تير 1392

شاهزاده ی یکی یه دونه ی من

سلام دختر ناز نازی مامان امسال سال جدید برامون با یه حال و هوای دیگه شروع شد،چون تغییراتی تو روند زندگیمون بوجود آمده! من بالاخره بعد از چند سال که شرکت میکردم کنکور و هر بار که قبول میشدم بین دو راهی رفتن یا نرفتن، نرفتنو انتخاب میکردم، امسال با وجود اینکه الان دیگه تو رو دارم، تصمیمم قطعی شد و رفتم دانشگاه. اونم رشته ای که واقعا حس میکنم استعدادش رو دارم. شرایط سخته چون باید توی روز تو رو ببرم خونه ی مامان زیبا و بعضی وقتا همراهش بری مهدکودک مدرسه اش. اینجوری از بعضی برنامه هات بی خبر میشم و میدونی که دوری از تو که حالا دیگه ماشالا یه دختر دلبر و شیرین زبون شدی برای خودتواقعا برای مامانی سخته... و دیگه اینکه من فقط وقتایی میتونم درس بخون...
1 خرداد 1392

مروری بر خاطرات چند ماه گذشته ی وروجک و مامی

سلام عمرم: خیلی وقته که نتونستم بیام و از ماجراها و اتفاقاتی که توی این مدت پیش اومده بنویسم و اینکه این ایام رو ما چجور گذروندیم، نشد خاطرات روزها و لحظاتمون رو بنویسم تا ثبت بشه و بعدها از یادآوری این خاطرات لبخند رو لبامون بشینه. . . خب از شهریور شروع میکنم.خیلی وقت بود که میخواستم ببرم گوش های کوچولوتو سوراخ کنم و گوشواره گوشت بندازم. حتی عید پارسال هم مامان زیبا یه جفت گوشواره بهت عیدی داده بود. فقط مونده بود که من جرات کنم و تو رو ببرم دکتر ! اول که میگفتم خودت درد دندون داری اگه ببرمت خیلی اذیت میشی و گناه داری و کم کم عقب افتاد تا اینکه دیگه ماشالا خانم شدی دیگه و درد رو کامل حس میکردی و اینبارم میترسیدم که با دستت گوشواره ها رو ...
6 بهمن 1391

جوجه طلایی مامان تولدت مبارک

  من تو رو از پری دریا گرفتم  تو رو از عطر خوش گلها گرفتم   در جواب اون همه دعا و خواهش  هدیه ای هستی که از خدا گرفتم  ای همه شیرینی دنیا ، تو رو من  از نسیم اون ور ابرا گرفتم  خوش آمدی به خانه ی دل  خوش آمدی خوش آمدی  با من تو شد ویرانه ی دل  خوش آمدی خوش آمدی  روز تولد تو ستاره ها دمیدن  پرستو های عاشق ، به خونشون رسیدن  روز تولد تو ، بخت من از راه رسید  نیمه جونی جون گرفت ، تشنه به دریا رسید  تکرار حرفای منی ، مثل سرود زندگی  عشقت شده برای من ، بود و نبود زندگی  خوش آمدی به خانه دل  خوش آمدی خوش آمدی ...
13 آبان 1391

مروری بر لوندیای گل دخمل تو ماه گذشته

سلام زندگیم: عزیز دلم بیست و یک ماهگیت مبارک. خانمیِ من که حالا دیگه سعی میکنی توی بعضی کارا کمکم کنی، اما من دلم نمیخواد اینکارو کنی. فقط با این همون جوجه ی منه که حالا میخواد یواش یواش به من کمک کنه ! امیدوارم که هر ماه از بهار زندگیت بهترین روزا رو برات داشته باشه. خب بزار یه گزارش کامل از اتفاقات یک ماه گذشته برات بگم. اول اینکه بعد از کلی نق و نوق و ناله بالاخره دو هفته پیش مروارید دوازدهمت هم سرک کشید (دندون نیش بالا سمت چپ).البته میگن که دندونای نیش خیلی درد داره! امروزم متوجه شدم که بلهههه یه مروارید دیگه هم سرک کشیده (پایین سمت راست کنار دو دندون وسط) حالا متوجه شدم که این دو روز چرا انقدر بی تاب بودی.البته هنوز نهضت ادامه...
12 مرداد 1391

گل دخمل بیست ماهه ی من

از کجا شروع کنم به نوشتن شیرین کاریات؟! ناز و اداهایی که گاهی  وقتی خستم  پر از شور و نشاطم میکنه و حتی  اگه ناراحت باشم لبخند و رو لبام میشونه. بذار ببینم خب... اول از این بگم که ماشالا نمیدونم این رقصای خوشکل رو از کجا یاد گرفتی ! بزنم به تخته استعداد چشمگیری تو این زمینه داری و هر کجا که باشی کافیه که فقط یه موزیک بشنوی فرصت و از دست نمیدی . همیشه گوشی مامان زیبا رو میاری و میگی " باخ " و آهنگ باری باخ منصور و باید با آخرین ولوم برات پخش کنیم. گوشی رو میگیری توی دستای ناز و کوچولوت و میچرخی دور خودت و اون موهای خوشکلت و تکون میدی. اوجش چند روز پیش بود که یه هویی یه جورایی هیپ هاپ رقصیدی جلوی مهمونا و صدای خنده همه بالا رفت ...
11 تير 1391

واکسن

بالاخره مامانم موفق شد منو ببره واکسن 18 ماهگیمو بزنم. خیلی برنامه ریزی میکرد برا این کار ولی من فقط تونستم 2 هفته به تاخیر بندازمش   (91/2/27) . از حموم اومدم و اجازه ندادم موهامو خشک کنن و اینجوری شد که سرما خوردم و نرفتم واکسنمو بزنم. برای واکسن های قبلیم همیشه من و مامان بودیم و یه نفر دیگه هم همرامون میومد و بعدشم میرفتیم خونه مادرجون و من می تونستیم کلی برای همه شون ناز کنم و بذارم ببوسن جای واکسنمو اما این دفعه مامانم منو تنهایی برد. مامانم مارموذ بازی درآورد و به هیشکی نگفت که قراره فردا صب با هم کجا بریم. هرچی من سعی کردم بگم ولی کسی که گوش نمیده، همه سرشون به کار خودشونه و اون حرفایی رو که دوس دارن می شنو...
17 خرداد 1391

مادر یعنی...

ناز گلم: می خوام از احساسم برات بگم که شاید حس همه ی مادرا باشه... احساسی که هر شب تجربه اش می کنم و هر شب به من تلنگر میزنه که من یه مادرم و عهده دار بزرگترین دِینی هستم که باید ادا کنم. کار هر شبمه که وقتی میخوابی و دیگه تو تختخوابت میزارمت نمیدونم چرا یهو محوت میشم!!! انقدر معصوم میخوابی که توی یه نگاه کردن بهت دگرگون میشم،محو صورت نازت میشم و نگام به دست پاهای ناز و کوچولوت خیره میشه که تو اون حالت امکان نداره جلوی اشکامو بگیرم.وقتی به خودم فکر میکنم که مادرم چه زحمت هایی برام کشیده می ترسم،میترسم از اینکه نتونم منم وظیفه ای رو که نسبت به تو دارم به خوبی انجام بدم.همش دستاتو نوازش میکنم و میگم خدایا به من همون ...
23 ارديبهشت 1391